تبلیغات
❦☾بی نشان☽❦ - مطالب شهریور 1395
❦☾بی نشان☽❦
دنیا سوت پایان را بزن! صداقت من حریف دروغ این زمانه نمی شود.


خستم...
خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم...



♥ نوشته شده در سه شنبه 1395/06/30 ساعت 08:40 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


خداحافظ
مدتی نیستم نمیدونم چقدر طول میکشه براتون آرزوی موفقیت میکنم

مراقب خودتون باشین

پ.ن:

دلم میخواست شاعر باشم

دلم میخواست سکوتم رو با شعر معنا کنم

شعری از حرف های ناگفته

شعری از عاشقانه های بی معشوق

شعری پر از بغض

اما شاعر نیستم

سکوتم معنا نمیشه

حرف ها ناگفته باقی می ماند

زنجیری از بغض گلویم را میپیچد

و من خفه میشم

و من ..

من سکوت می کنم

دلم میخواست شاعر باشم تا بتونم برای تو شعر بگم

♥ نوشته شده در شنبه 1395/06/27 ساعت 11:59 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


سکوتـــــــــ
اگر سکوت این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار هر ور دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِدیده و دل،

که ورد زبان کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِتنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِسفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال رفاقت است،

که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!

 علی صالحی

♥ نوشته شده در جمعه 1395/06/26 ساعت 06:10 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


برای من
برای من 

دوست داشتن 

آخرین دلیل دانایی است

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامت رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانی ست

چقدر ...


علی صالحی



♥ نوشته شده در پنجشنبه 1395/06/25 ساعت 05:28 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


آدم هایی هستن...
آدم هایی هستن توی زندگی، نه نزدیک، 

که گاهی حتی هزار فرسنگ دورتر،

ولی انگار این آدم ها همیشه باید باشن،

چسبیده به تو، چشم تو چشم با تو، همنفس با تو.

این آدم ها انگار حق تو هستن

مال تو هستن و تو،

امروز برای من این نقش رو داری

و امان از وقتی که این آدم ها گم و گور بشن و نباشن،

برزخ از همون موقع شروع میشه....



♥ نوشته شده در چهارشنبه 1395/06/24 ساعت 07:13 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


كسی نیست..

كسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم

آن وقت میان دو دیدار قسمت كنیم…

سهراب سپهری


♥ نوشته شده در چهارشنبه 1395/06/24 ساعت 03:45 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


یا امام رضا


یا امام رضا

واحد گمشدگان حرمت بیکار است

گم شدن در حرم تو خود پیدا شدن است


پ.ن:ممنون از مهربونم که لوگوی وبم رو درست کرد..
ممنونم خیلی زیباست
پ.ن:چند روزی نیستم مراقب خودتون و خوبیهاتون باشین..


♥ نوشته شده در پنجشنبه 1395/06/18 ساعت 11:03 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


من سکوت خویش را گم کرده ام
من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم


من که خود افسانه می پرداختم


عاقبت افسانه مردم شدم


ای سکوت ای مادر فریاد ها


ساز جانم از تو پر آوازه بود


تا در آغوش تو ، راهی داشتم


چون شراب کهنه شعرم تازه بود


در پناهت برگ و بار من شکفت


تو مرا بردی به شهر یاد ها


من ندیدم خوشتر از جادوی تو


ای سکوت ای مادر فریاد ها


گم شدم در این هیاهو گم شدم


تو کجایی تا بگیری داد من


گر سکوت خویش را می داشتم


زندگی پر بود از فریاد من

فریدون مشیری

♥ نوشته شده در چهارشنبه 1395/06/17 ساعت 07:06 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


چقدر آئینه تاریک است!

چقدر آئینه تاریک است!

چقدر گم شده بودم،

چقدر بی حاصل!

چقدر باور باران مرا نباریده است!

چقدر دور شدم از اشاره ی خورشید،

چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است!!

کجا تمام شدم از عبور نیلوفر؟؟

کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟؟

چراغ در کف من بود!

چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟؟

چگونه هیچ نگفتم؟؟

چگونه تن دادم؟؟؟

چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است!!!!

چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت!!

و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست!!

و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد!!

چقدر بیگانه است!!

همیشه عاطفه می ترسید،

چفدر سفره ی تزویر رنگ در رنگ است!! ... 

محمدرضا عبدالملکیان

 


♥ نوشته شده در سه شنبه 1395/06/16 ساعت 10:18 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد..
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ای است

و قلب

برای زندگی بس است...

"احمد شاملو"

♥ نوشته شده در دوشنبه 1395/06/15 ساعت 08:40 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


ما تماشا چیانی هستیم
ما تماشا چیانی هستیم

که پشت درهای بسته مانده ایم


دیر امدیم خیلی دیر


پس به ناچار


حدس می زنیم


شرط میبندیم


شک میکنیم


و آن سوتر


در صحنه


بازی به گونه ای دیگر در جریان است

حسین پناهی


♥ نوشته شده در دوشنبه 1395/06/15 ساعت 12:01 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


ببخشید
رفع شد
ممنونم...

♥ نوشته شده در یکشنبه 1395/06/14 ساعت 10:04 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


آن صداها به کجا رفت..
آن صداها به کجا رفت

صداهای بلند


 گریه ها قهقهه ها


آن امانت ها را


آسمان آیا پس خواهد داد ؟


پس چرا حافظ گفت؟


آسمان بار امانت نتوانست کشید


نعره های حلاج



بر سر چوبه ی دار



به کجا رفت کجا ؟



به کجا می رود آه



چهچهه گنجشک بر ساقه ی باد



آسمان آیا



این امانت ها را



باز پس خواهد داد ؟


شفیعی کدکنی


♥ نوشته شده در یکشنبه 1395/06/14 ساعت 02:47 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


عاشقی تنها مختص به زن و مرد نیست و نخواهد بود …
عاشقی تنها مختص به زن و مرد نیست و نخواهد بود …

می توان عاشقِ زندگی بود و زندگی کرد

می توان عاشقِ گلدان های کنارِ پنجره بود و لذت برد

می توان عاشقِ دست هایِ پینه بسته ی پدر بود و آن را بوسید

می توان عاشقِ صدایِ دلنوازِ موج هایِ دریا بود و آن را با عشق شنید

می توان عاشقِ نگاهِ همیشگی و لبخندِ خدا بود و امیدوار به بَخشِشش

عاشقی که تنها مختص به زن و مرد نیست …

بیایید از همین لحظه، هر که پرسید:

عاشقی یا نه؟

سرمان را بالا بگیریم

لبخندی بزنیم و بگوییم:

آری عاشِـــــــقـم

عاشقِ هرکسی و هرچیزی که امید و عشق را در من زنده کند …

پ.ن:آره من عاشــــــــــــــقم

♥ نوشته شده در یکشنبه 1395/06/14 ساعت 01:24 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


مطلب رمز دار : آسمون..آشوب...رعدو برق...تحول..
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

♥ نوشته شده در شنبه 1395/06/13 ساعت 06:12 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


بوی فراموشی گرفته ام
بوی فراموشی گرفته ام ، رنگ تنهایی

دلشکستگی ، بغض و خاموشی چیزی نیست


گمانم تاریخ مصرفم گذشته است !

♥ نوشته شده در شنبه 1395/06/13 ساعت 08:38 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


دستانم را می توانی ببندی...
دستانم را می توانی ببندی

پاهایم را می توانی ببندی

دهانم را می توانی ببندی

اما ذهنم را هرگز!

یک روز

از ذهن من

از ذهن تو

از ذهن ما

هزاران پرستوی وحشی

به آسمان خواهد پرید

ژان پل سارتر





♥ نوشته شده در جمعه 1395/06/12 ساعت 02:59 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


مــــرا میشناسی تو ای عشق...

مــــرا میشناسی تو ای عشق ،


کـــه در مـــن گره خورده احســـاس رویــــش . . .


گــــره خورده ام من ،


به پــــــرهای پـــرواز . . .


گره خورده ام من ، به معنای فـــردا


گره خورده ام من ، به آن راز روشـــن


کــــه می آید از سمت سبز عدالـــ♥ــــــت


صدایـــم کن از ذهن زاینده ی ابــــر


مـــــرا زنده کن زیـــر آوار باران


مــــرا تـــازه کن در نفس هـــای بارآور برگــــ


مـــرا پل بزن تا سحـــــر


تــــا سبد های بارآور بــــــاغ ،


تو را میشناسم مـــن ای عشق ،


شبیــــه عطــــر باد در کوچــــه پیچیـــد


مــــن از شعــــر پیراهنی بر تنم بـــود


بــــه دستـــم چراغ دلــــم را گرفتم . . .


و در کوچه عطر عــــــود پر بـــود ،


در کوچــــه بـــــــاران ، چه یکــــریز و سرشار


گرفتـــم به ســـر ، چتـــر بـــاران


شاعر:محمدرضا عبدالملکیان.


(ممنون از مثل ماه عزیز که نام شاعر رو گفتن)



♥ نوشته شده در پنجشنبه 1395/06/11 ساعت 03:57 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


به شبنمی می ماند آدمی
به شبنمی می ماند آدمی

و عمر چهل روایتش،

به لحظه رویت نور

بر سطح سبز برگی

می لغزد و بر زمین می چکد….

تا باری دیگر

و کی؟

وچگونه؟

وکجا؟…

حسین پناهی


پ.ن:خیلی زود دیر میشه!!

قدر لحظه هامون رو بدونیم..

قدر کسانی که دوسشون داریم رو بدونیم..

خاطرات شیرین رو بیش تر کنیم چون خیلی زود دیر میشه

و تنها چیزی که میمونه خاطرات هستن!!

♥ نوشته شده در پنجشنبه 1395/06/11 ساعت 12:56 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


لحظه ها را دریاب..
لحظه ها را دریاب

چشم


فردا کور است


نه چراغیست در آن پایان


هر چه از دور نمایانست


شاید آن نقطه نورانی


چشم گرگان بیابانست


فروغ فرخزاد



♥ نوشته شده در چهارشنبه 1395/06/10 ساعت 02:32 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir