تبلیغات
❦☾بی نشان☽❦ - مطالب بهمن 1395
❦☾بی نشان☽❦
دنیا سوت پایان را بزن! صداقت من حریف دروغ این زمانه نمی شود.


وقتی که دلت گرفته باشد
وقتی که دلت گرفته باشد فرقی نمی‌کند که یک پروانه باشی آزاد و رها روی بوته‌ای از گل یا یک قناری، اسیر و زندانی در کنج یک قفس وقتی که دلت گرفته باشد فقط می‌خواهی که خودت نباشی تنها همین (علیرضا بهجتی)
♥ نوشته شده در جمعه 1395/11/22 ساعت 03:44 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


فکرش رو بکن!
فکرش را بکن! یک روز می آیی و می بینی نه من هستم؛ نه این کلمات…   همه ما زخم هایی داریم روی بازو یا ساق پا زخم هایی قدیمی که داستان دارند که می شود با آن ها ما را شناسایی کرد زخم هایی بر پیشانی یا بر قلب هایمان زخم هایی که برایشان حتی دنبال “مرهم” هم نمی گردیم
♥ نوشته شده در جمعه 1395/11/22 ساعت 03:38 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


دلم...
دلـَم یـک تـَصـادُف جـدی می خواهـد!

پُـر سـر و صـدا، آمبـولانـس ها سـَراسیـمه شـوند و کــار اَز کــار بـــَــگـذَرَد…!



♥ نوشته شده در جمعه 1395/11/22 ساعت 01:02 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


هر روز....
هر روز میمیرم هر روز میشکنم هر روز میگریم

هر روز میـ …

روزها تکراریست یا افعال من ؟!

خسته ام از این میـ … ها…



♥ نوشته شده در جمعه 1395/11/22 ساعت 12:42 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


دل شکستم
خدایا دست بشکنه پا بشکنه اما دل نشکنه پ.ن:خدا چی شد یهو .من فاطمه دل شکوندم منی که تو عمرم ازارم به یه مورچه هم نرسیده بود منی که از اینکار متنفر بودم خدا چقدر تغییر کردم چقدر عوض شدم یا شایدم عوضی شدم خدا دلم درد میکنه کمک کن پ.ن۲:شاید بهتر باشه وبم رو حذف کنم تموم خاطراتم رو بریزم دور من قبلیم دلم براش تنگ شده چرا همه چیز بهم ریخت چرا دیگه هیچی مثل قبل نیست چرا دیگه دوستام مثل قبل نیستن اینجا جایی که یه روزی ارامشم بود شده اینه ی دغم دیگه بسه باید همه چیز تموم بشه امیدوارم بتونم تموم کنم بتونم حذفش کنم
♥ نوشته شده در جمعه 1395/11/15 ساعت 03:23 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


دلم خیلی برات تنگ شده
امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم

 این اشک های من از سردلتنگی است

دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت

 کاش بودی…

امروز دلم آتش گرفت ودوباره جای خالیت را حس کردم

 می دانم جای تو خوب است

کاش فقط امروز نگاهت را داشتم

خدایا کاش فقط یک بار دیگر آغوشش را داشتم

 پ.ن:مادرجون خیلی دلم برات تنگ شده

برای نگاهت برای مهربونیات برای حرف زدنات

برای شنیدن نفس هات

هنوزم وقتی بهت فکر میکنم قلبم با تمام وجود درد میگیره

 یعنی چهار سال گذشت؟انگار همین دیروز بود!!






♥ نوشته شده در پنجشنبه 1395/11/14 ساعت 04:16 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


لحظاتی هست که...
لحظاتی هست که هیچ چیز این زندگی قانعت نمی کند

و فقط و فقط نیاز به اندکی مردن داری ! .



♥ نوشته شده در چهارشنبه 1395/11/13 ساعت 07:13 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


خدااا
خداجون یعنی میشه که بشه؟ من میترسم....اما دلم میخواد ادامه بدم دلم میخواد بجنگم خدایا خودت کمک کن
♥ نوشته شده در دوشنبه 1395/11/4 ساعت 07:00 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


زندگی خواهم کرد
زندگی خواهم کرد نه در انبوه تصاویر و تعابیر سیاه زندگی خواهم کرد پشت یک پنجره ی باز شده رو به عبور، در دل غربت یک دانه ی پنهان شده در بستر خاک، مثل یک ذرّه ی رقصنده به موسیقی نور فارغ از ثانیه هایی که مرا می پویند، فارغ از خاطره هایی که مرا می جویند، زیر امنیّتِ بی منّتِ یک سنگ سپید با صمیمانه ترین واژه ی ابراز امید در تنِ تُردترین ریشه که لمسم کند از عمق زمین، نور خواهم نوشید شور خواهم پاشید خالی از وسوسه، افسوس، فریب. بی تعلق به زمان..بی تعلق به مکان من در آغوش پر از مهر زمین من در آرامش بی خدشه ی خاک تهی ازبغض و پریشانی و درد زندگی خواهم کرد….
♥ نوشته شده در یکشنبه 1395/11/3 ساعت 08:26 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


گاهی خوب است
گاهی خوب است

آدم بداند وقتش رسیده "دست بکشد” و "رها کند”

و قبول کند که جنگیدن بس است …

گاهی باید بگذاری سرنوشت بیاید ،

 روزگار خودی نشان بدهد

و همه چی دست به دست هم دهد تا اوضاع رقم بخورد

و تو ساکت و سرد تنها ورق بخوری . . .



♥ نوشته شده در شنبه 1395/11/2 ساعت 11:04 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


لعنت..
لعنت به تو ای حادثه ناگوار

آتش نشانان ما لباس هایشان ضد حریق بود

نه ضد آوار

پ.ن:حرفی برای گفتن ندارم ..

توانی برای گفتن برای نوشتن برای بازگو کردن کلمات ندارم...

فقط اندکی سکوت!!ایران تسلیت....





♥ نوشته شده در شنبه 1395/11/2 ساعت 12:13 ق.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


خسته ام
چگونه استـــ حال من… با غمـــ ها می سازمــــ… باکنایه ها می سوزمــــــــــ… به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنمـــــــــ… لبخندی تـــلخـــــــ…. خــــــــــداونــــــــــــــــــــدا… می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ… از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر فقط یک قبـــــــــــــــر… در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمـــــــــ خــــــــدایـــــا خــــــسته ام خــــــستهـــــــ…
♥ نوشته شده در جمعه 1395/11/1 ساعت 05:00 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


لبخند نمیزند …
به آیینه نگاه میکنم …

لبخند میزنم …

لبخند نمیزند …



♥ نوشته شده در جمعه 1395/11/1 ساعت 03:02 ب.ظ توسط ♥ఌఌگمشدهఌఌ ♥ : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir